حکایت دل :: پانیذ


ابلیس و

درخواست حذف این مطلب
سلام، عموم ما ایرج میرزا را شاعری خاص می شناسیم و معمولا اشعاری غیرمتعارف از او در ذهنمان داریم. اگر از آن شعر معروف مادر که در کتاب های درسی دوران دبستان ورد زبانمان بود و برخی اشعار وی که به سبب تقارن زمانی حیاتش سروده شده بگذریم، کمتر شعر متعارفی از ایرج میرزا در ذهن و یاد اغلب ما جای گرفته است. اما چند روزی پیش از این شعری از ایرج میرزا را خواندم که با آن ذهنیت قدر زیادی فاصله داشت. به همین سبب شما را نیز در دانستن این ات شریک می کنم:
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل مهیبی سر و بر را گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار یا بشکنی از خواهر خود و سر را یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت کز مرگ فتد لرزه به تن، ضیغم نر را گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را لکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد می نوشم و با وی م چاره شر را جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را

نیکو نگه دارنده

درخواست حذف این مطلب
سلام دوستان، وقت به خیر. امروز را زیاده عرضی نیست. در میانه برنامه رادیویی گلهای تازه 151 که در دهه 50 خورشیدی و با همنوازی تار و نی ان محمدرضا لطفی و حسن ایی اجرا شد، جناب شجریان یکی از دوبیتی های بابا طاهر را در چهارگاه این گونه کرده اند: شب تاریک و سنگستان و من مست قدح از دست من افتاد و نش ت نگهدارنده اش نیکو نگه داشت وگرنه صد قدح، نفتاده بش ت

** در امثال و حکم فارسی ضرب المثلی داریم که می گوید:گر نگه دار من آن است که من می دانمشیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

عشق بی زبان

درخواست حذف این مطلب
سلام، وقت به خیر امروز شعری را تقدیم محضرتان می کنم که شیوه ارائه آن با رسم این وبلاگ همخوانی چندانی ندارد. خدمت سرورانم عارضم که در برنامه یک شاخه گل ۴١٧ جناب شجریان که تار نوازی مرحوم لطف الله مجد را همراه خود داشتند، اتی منتخب از مثنوی حضرت مولانا را در افشاری کرده اند که اگر بخواهم به رسم مالوف این وبلاگ، همه ات را تقدیم کنم باید دفاتر اول و سوم مثنوی را به طور کامل درج کنم که البته امکان پذیر نیست. ل فقط ات اجرا شده در آواز را تقدیم می کنم. امید که مقبول افتد. گفت معشوقی به عاشق کای فتی تو به غربت دیده ای بس ا گو کدامین شهر زان ها خوشتر است گفت آن شهری که در وی دلبر است هر کجا تو با منی من خوشدلم گر بود در قعر گوری منزلم هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گر چه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشن تر است

نگار سرمست

درخواست حذف این مطلب
سلام، وقت به خیر. طاعاتتان در درگاه حضرت حق مقبول باد. در تابستان ١٣٨۶ گروه آوا کنسرتی در تهران برگزار نمودند، که بخشی از اجراهای آن در قالب آلبوم سخن عشق تقدیم دوستداران موسیقی اصیل ایرانی شد. از جمله آثار اجرا شده در این کنسرت، غزلی از حضرت سعدی بود که در ماهور اجرا شد. همنوازان آواز شجریان در این اجرا، آقایان مجید درخشانی، محمد فیروزی، سعید فرج پوری، حسین رضایی نیا و همایون شجریان بودند که به ترتیب؛ تار، بربط، کمانچه، دف و تنبک نواختند. دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست بر آتش عشقت آب تدبیر چندان که زدیم باز ننشست بیچاره ی که از تو بگریخت آسوده تنی که با تو پیوست از پیش تو، راه رفتنم نیست چون ماهی اوفتاده در شست ** از رای تو سر نمی توان تافت وز روی تو در نمی توان بست ای سرو بلند بوستانی در پیش نهال قامتت، پست ** چشمت به کرشمه، خون من ریخت از قتل خطا، چه غم خورد مست سودای لب شکردهانان بس توبه صالحان که بش ت سعدی ز کمند خوبرویان تا جان داری نمی توان رست ور سر ننهی بر آستانش دیگر چه کنی، دری دگر هست؟ ** ** این ات در آواز نیامده است

نوای نی

درخواست حذف این مطلب
سلام، روزهای آغازین اردیبهشتتان به شادکامی امروز شعر ترانه ای از شادروان رهی معیری را تقدیم می کنم که جناب آقای شجریان آن را در دشتی اجرا و در آلبوم آه باران عرضه کرده است. آهنگساز این اثر مرحوم مرتضی محجوبی است و مزدا انصاری آن را تنظیم کرده است. چنانم بانگ نی آتش بر جان زد که گویی آتش بر نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم، پنهان بود نوای نی، امشب بر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا تازه تر از لاله کند ز ج ها چو شکایت کند و ناله کند
که به جانش آتش هجر یاران زد به کجایی ای گل من
که همچو نی بنالد ز غمت دل من جز ناله دل نبود در عشقت حاصل من
گذری بر سرم، نظری بر چشم ترم کز غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد نوای نی گوید کز عشقت چون شد

شمع جان

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه دوستداران ادب پارسیآغاز سال نو را شادباش عرض می نمایم و با تمام وجود آرزومند سالی پربار و آرام برای هموطنان هستم. اولین یادداشت سال جدید شعری از سروده های عطار نیشابوری است که توسط شجریان در مایه دشتی اجرا و در آلبوم آه باران عرضه شده است. همنواز اجرای این آواز با پیانو، خانم ف ی ملک پور بوده است. جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم زاری مرا تمام است چون زور و زر ندارم گر های عالم در پیش چشم داری گر چشم دارم آ ، چشم از تو بر ندارم در پیش بارگاهت از دور بازماندم کز بیم دورباشت روی گذر ندارم روزی گرم بخوانی از بس که شاد گردم گر ره بود در آتش، بیم خطر ندارم عالم پر است از تو، غایب منم ز غفلت تو حاضری ولیکن من آن نظر ندارم نه نه تو شمع جانی، پروانه توام من زان با تو پر زنم من کز تو خبر ندارم عطار در هوایت پر سوخت از غم تو پرواز چون نمایم چون هیچ پر ندارم **
** این بیت در آواز نیامده است.

کوی عشق

درخواست حذف این مطلب
سلام، در همهمه روزهای پایانی سال کهنه که حامل تلخی ها و شیرینی ها، کامی ها و ناکامی هاست بیایید غزلی از حضرت لسان الغیب را کنیم که در آلبوم آه باران شجریان عرضه شده است. در اجرای این آواز که در مایه دشتی بوده، تار شادروان فرهنگ شریف تکنواز عرصه بوده است. ناگفته نماند این غزل یک بار با همنوازی تار جناب مجید درخشانی، یک بار با همنوازی ویولن رسته و نی در 18 شهریور 1360 در منزل شجریان به طور خصوصی و بار دیگری نیز با همنوازی روانشاد محمدرضا لطفی، عبدالنقی افشارنیا و همایون شجریان در کنسرت معمای هستی 1376 در دشتی شده است. با آرزوی تندرستی کامل برای خسرو آواز ایران، آ ین یادداشت امسال تقدیم محضر شما: گداخت جان که شود کار دل، تمام و نشد بسوختیم در این آرزوی خام و نشد به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد پیام داد که خواهم نشست با رندان بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل که دیده در ره خود، تاب و پیچ دام و نشد بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد ** به کوی عشق منه بی دلیل راه، قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد فغان که در طلب گنج نامه مقصود شدم اب جهانی ز غم تمام و نشد دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور بسی شدم به گ بر کرام و نشد هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر در آن هوس که شود آن نگار، رام و نشد
** این ات در آواز نیامده است.

غوغای عشقبازان

درخواست حذف این مطلب
سلام، روز مادر بر همه مادران این سرزمین فرخنده باد. غوغای عشقبازان نام آلبومی است که چند سالی پیش توسط جناب شجریان روانه بازار شد. در این آلبوم غزلی از حضرت سعدی که نام آلبوم نیز از همان گرفته شده، عرضه گردیده است که شما را به خواندن آن دعوت می نمایم. با این توضیح که آواز دیلمان زمینه اجرای این اثر بوده است و در کنسرت سلیمانیه در سال 2010 نیز اجرا شده است. ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر برآمد زین آتش نهانی شیراز در نبسته است بر کاروان ولیکن ما را نمی گشایند از قید مهربانی ** اشتر که اختیارش در دست خود نباشد می بایدش کشیدن باری به این گرانی ** خون هزار وامق خوردی به دلفریبی دست از هزار عذرابردی به دلستانی ** صورت نگار چینی بی خویشتن بماند گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی ** تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید تا منت نسوزد احوال ما ندانی می گفتمت که جانی دیگر دریغم آید گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی ** سروی چو در سماعی، بدری چو در حدیثی صبحی چو بر کناری، شمعی چو در میانی ** اول چنین نبودی، باری حقیقتی شد دی خط نفس بودی، امروز قوت جانی ** ای بر در سرایت غوغای عشقبازان همچون بر آب شیرین، غوغای کاروانی شهر آن توست و شاهی، فرمای هرچه خواهی گر بی عمل ببخشی، ور بی گنه برانی روی امید سعدی بر خاک آستانت بعد از تو ندارد یا غایة الامانی **
** این ات در آواز نیامده است.

آه باران

درخواست حذف این مطلب
سلام، روزگارانتان قرین شادکامی و تندرستی باد. اجازه دهید در این فرصت شعری از شادروان فریدون مشیری را که آقای شجریان آن را در مایه دشتی اجرا و در آلبوم آه باران عرضه نموده اند، تقدیم نمایم. نام آلبوم نیز از همین شعر برداشت شده است. یادآوری می کنم از این شعر اجرایی دیگر نیز وجود دارد که در مراسم یادبود شادروان مشیری با همنوازی حسین علیزاده انجام شده است. ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید این گیسو پریشان کرده، بید وحشی باران یا نه، دریایی است گویی واژگونه بر فراز شهر شهر سوگواران هر زمانی که فرو می بارد از حد، بیش ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش رنگ این وحشت را تواند شست آیا از دل یاران؟ چشم ها و چشمه ها خشکند، روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ همچنان که نام ها در ننگ هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد آه باران ای امید جان بیداران بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟

رزم مشترک

درخواست حذف این مطلب
سلام، فرا رسیدن ماه بهمن بر شما گرامی بهمن ماه برای آنان که حال و هوای بهمن 57 را دیده اند، چهره ای بس متفاوت دارد. فارغ از هرگونه دیدگاه اجازه دهید اثری از جناب شجریان را تقدیم کنم که همواره از جمله خاطره انگیز ترین آثار ایشان است .شعرگونه ای از برزین آذرمهر که بسیاری معتقدند همان مشکاتیان است. آهنگساز این اثر نیز جناب مشکاتیان بوده و توسط گروه عارف در سال 1358 در کنسرت ملی و در بیات اصفهان به اجرا درآمده و در آلبوم چاوش 7 عرضه گردیده است. سنتور پرویز مشکاتیان، نی جمشید عندلیبی، تار حسین علیزاده و فرخ مظهری، بربط محمد فیروزی، کمانچه اردشیر کامکار سازهای اجرای این اثر بوده اند. در سال 1389 نیز در جریان کنسرت بزرگ دوبی این اجرا که با همخوانی مژگان شجریان همراه بود، غوغایی برانگیخت.
همراه شو عزیز، تنها نمان به در، کاین درد مشترک، هرگز جدا جدا درمان نمی شود دشوار زندگی، هرگز برای ما، بی رزم مشترک آسان نمی شود

شور عشق

درخواست حذف این مطلب
سلام، روزگارانتان در این ایام دی جور به عافیت باد. با اجازه شما این یادداشت را با آرزوی تندرستی کامل برای خسرو آواز ایران اختصاص می دهم به غزلی از شیخ اجل سعدی که جناب شجریان آن را در افشاری اجرا و در آلبوم غوغای عشقبازان عرضه کرده است. البته این غزل زیبا یک بار در تابستان 1386 در جریان کنسرت تهران و دیگر بار در کنسرت سلیمانیه در سال 2010 نیز اجرا شده است: تا کی شوم از عشق تو شوریده به هر سوی تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی صد نعره همی آیدم از هر بن مویی خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی سرگشته چو چوگانم در پای سمندت می افتم و می گردم چون گوی به پهلوی ** خود، کشته ابروی توام من به حقیقت گر کشتنیم باز، بفرمای به ابروی آنان که به گیسو دل عشاق ربودند از دست تو از پای فتادند به گیسوی تا یاد دلاویز تو هم زانوی من شد سر بر نگرفتم به هوای تو ز زانوی بیرون نرود عشق توام تا ابد از دل کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی عشق از دل سعدی به ملامت نتوان برد گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی **
** این ات در آواز نیامده است.

دو به نام و

درخواست حذف این مطلب
فرزانه جناب علی اصغر حلبی به نقل از باستانی پاریزی حکایت می د که سال ها پیش شادروان علی اصغر حکمت در دوران وزارت خویش به اسان رفته بود و در آنجا به همراه شوکت الملک علم بیرجند (پدر علم دربار شاه) برای بازرسی به یکی از مدارس آن خطه رفتند. بر این مدرسه نام ابن یمین فریومدی شاعر گرانقدر سبزواری را گذارده بودند. در کلاس، شاگردان به سوال و پاسخ می دادند. شوکت الملک به شوخی از یکی از شاگردان پرسید آیا می توانی بگویی چه حکمتی بوده که این مدرسه را به نام ابن یمین نامیده اند و مثلا به نام من یا آقای حکمت معارف نامگذاری نکرده اند؟ شاگرد جواب داد برای این که ابن یمین شاعر بزرگی بوده است. آقای حکمت پس از بیان مختصری درباره ابن یمین رو به همان شاگرد کرد و گفت: عزیزم آیا شعری از ابن یمین از بر می توانی بخوانی؟ شاگرد اسانی بی تامل این قطعه از ابن یمین را با صدای رسا خواند: اگر دو به دست آوری و مزرعه ای یکی و یکی را نام کنی وگر کفاف معاشت نمی شود حاصل روی و نان شبی از جهود وام کنی هزار بار از آن به که بامداد پگاه کمر ببندی و بر چون خودی سلام کنی با شنیدن این شعر، حاضران را خاموشی فرا گرفت. شوکت الملک در حالی که لبخند می زد رو به حکمت کرد و گفت: برای که حکمت این نامگذاری روشن شد، آقای خود دانند.

شی

درخواست حذف این مطلب
سلام،این روزها مدام با اخبار رخداد ز له و آسیب هموطنانمان از کرمانشاه تا کرمان مواجهیم و بر جان رنجدیده آنان باید مرهم گذاریم. اجازه دهید فرخندگی این ایام را که به میلاد آ ین نگین رس متبرک است، بهانه کنم و در عصر این پاییزی شعر امروز را به غزلی از ف الدین عراقی اختصاص دهم که بسیار به حال و هوای این ساعات مرتبط است. این غزل را جناب شجریان با همنوازی سنتور مرحوم صارمی در دستگاه همایون اجرا و در آلبوم فا همایونمثنوی عرضه نموده اند: بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی نماند صبر و مرا بیش ازین شکیبایی بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی بیا که بی تو دلم راحتی نمی یابد بیا که بی تو ندارد دو دیده بینایی ** اگر جهان همه زیر و زبر شود ز غمت تو را چه غم که تو خو کرده ای به تنهایی ** حجاب روی تو هم روی توست در همه حال نهانی از همه عالم ز بس که تنهایی ** عروس حسن تو را هیچ در نمی یابد به گاه جلوه، مگر دیده تماشایی ** ز بس که بر سر کوی تو ناله ها بسوخت بر من مسکین دل تماشایی
ندیده روی تو از عشق عالمی مرده یکی نماند اگر خود جمال بنمایی ** ز چهره بر انداز تا سر اندازی روان فشاند به روی تو ز شی به در چه نشینی، چه باشد ار نفسی به پرسش دل بیچاره ای برون آیی ** نظر کنی به دل خسته ش ته دلی مگر که رحمتت آید برو ببخشایی ** دل عراقی بیچاره آرزومند است امید بسته که تا کی نقاب بگشایی **
** این ات در آواز نیامده است.

استغنای معشوق

درخواست حذف این مطلب
سلام، اوقاتتان به نیکی و می. در سال 1371 جناب شجریان و گروه همراه، مرکب از آقایان عندلیبی، پیرنیاکان و همایون شجریان که نواختن نی و تار و تنبک آنان زینت بخش آواز بود، کنسرتی را در برگزار د که ظاهرا در هیچ یک از آلبوم های عرضه نشده است. امروز غزلی از لسان الغیب را که در جریان این کنسرت در سه گاه اجرا شده، تقدیم محضرتان می کنم: دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد ** من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد ** از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد ** سر و چشمی چنین دلکش، تو گویی چشم ازو بر دوز برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد ** نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است دلش بس تنگ می بینم مگر ساغی نمی گیرد ** میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست، لیکن در نمی گیرد چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را که مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار اگر می گیرد این آتش، زمانی در نمی گیرد ** خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت دری دیگر نمی داند، رهی دیگر نمی گیرد بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد ** ** این ات در آواز نیامده است.

عنایت دوست

درخواست حذف این مطلب
سلام، اوقاتتان به خیر و نیکی. اجازه دهید امروز شعر زیبایی از هاتف اصفهانی را که آقای شجریان در ابوعطا و با همراهی ار تر رادیو به س رستی پایور در گروه فرهنگ و هنر رادیو اجرا کرده اند، تقدیم کنم. این اثر با مجموعه ای از دیگر آثار ایشان در آلبومی با نام بهار دلکش نیز عرضه شده است. چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی، چه وفا کنی همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون شکنی پیاله ما که خون به دل ش ته ما کنی ** تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی ** ** این ات در آواز نیامده است.

موش آهن خور و عقاب پسر بر

درخواست حذف این مطلب
در اثر فخیم کلیله و دمنه که به تصحیح مرحوم مجتبی مینوی رسیده، آمده است: بازرگانی اندک مال بود و می خواست سفری رود. صد من آهن داشت که در خانه دوستی بر وجه امانت نهاد و برفت. چون باز آمد امین ودیعت فروخته بود و بها ج کرده. بازرگان روزی به طلب آهن نزد او رفت. مرد گفت: آهن در بیغوله نهاده بودم و در آن احتیاطی نکرده. تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود. بازرگان گفت: آری موش آهن را نیک دوست دارد و دندان او بر خاییدن آن قادر باشد. امین دغل کار شاد گشت، یعنی که بازرگان نرم شد و دل از آهن برداشت. گفت: امروز مهمان من باش. گفت: فردا باز آیم. بیرون شد و پسری از خانه او ببرد. چون بطلیبند و ندا در شهر اوفتاد، بازرگان گفت: من عق را دیدم که کودکی می برد. امین فریاد کرد که محال چرا می گویی؟ بازرگان بخندید و بگفت: دل، تنگ چرا می کنی؟ در شهری که موش آن صد من آهن بتواند خورد، عقاب نیز کودکی بر تواند داشت. امین دانست که حال چیست. گفت: آهن موش نخورد، پسرم باز ده و آهن بستان!

صحبت خوبان

درخواست حذف این مطلب
سلام،اوقاتتان به نیکویی و می
در 6 اردیبهشت 1354 و در برنامه گلهای تازه 142 رادیو ایران آوازی از جناب مستطاب شجریان در ابوعطا با همنوازی سنتور مرحوم صارمی، ویولن مرحوم بدیعی و تنبک مرحوم جهانگیر ملک به سمع شنوندگان رسید که از سروده های خداوندگار سخن فارسی حضرت سعدی بود. اجرای این برنامه مقارن با چهل و ششمین سالگرد تاسیس رادیو ایران نیز بوده است:
گر تیغ بر کشد که مهبان همی زنم اول ی که لاف محبت می زند، منم گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست گو سر قبول کن که به پایش در افکنم امکان دیده بستنم از روی دوست نیست اولی تر آن که گوش نصیحت بیاکنم ** آورده اند صحبت خوبان که آتش است بر من به نیم جو که بسوزند منم ** من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد در قید او که یاد نیاید نشیمنم ** دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم برگیرم آستین، برود تا به دامنم گر پیرهن به در کنم از شخص ناتوان بینی که زیر جامه خیالی است یا تنم ** شرط است احتمال جفاهای دشمنان چون دل نمی دهد که دل از دوست برکنم ** دردی نبوده را چه تفاوت کند که من بیچاره درد می خورم و نعره می زنم ** بر تخت جم پدید نیاید شب دراز من دانم این حدیث که در چاه بیژنم گویند سعدیا مکن، از عشق توبه کن مشکل توانم و نتوانم که نشکنم
** این ات در آواز نیامده است.

قصه هجران

درخواست حذف این مطلب

سلام، نسل نیوشنده برنامه های رادیویی یک شاخه گل شاید به خاطر داشته باشند که در یکی از این برنامه ها، جناب شجریان با همنوازی مشاهیری چون همایون م، حسن ناهید و فرهنگ شریف غزلی از فروغی بسطامی را در سه گاه اجرا د که امروز تقدیم محضرتان می کنم. البته این غزل در برنامه موسیقی ایرانی نیز در سه گاه و با همنوازی مجید نجاحی، حسن ناهید، فرهنگ شریف، حسین همدانیان، منصور نریمان هم اجرا شده است: جانی که خلاص از شب هجران تو در روز وصال تو به قربان تو خون بود ی که ز مینای تو خوردم غم بود نشاطی که به دوران تو آهی است کز آتشکده بر آمد هر شمع که روشن به شبستان تو اشکی است که ابر مژه بر دامن من ریخت هر گوهر غلتان که به دامان تو ** صد بار گزیدم لب افسوس به دندان هر بار که یاد لب و دندان تو ** دل با همه آشفتگی از عهده بر آمد هر عهد که با زلف پریشان تو در حلقه مرغان چمن ولوله انداخت هر ناله که در صحن گلستان تو یعقوب نکرد از غم نادیدن یوسف این گریه که دور از لب خندان تو ** داد از صف عشاق جگر خسته بر آمد هر گه سخن از صف زده مژگان تو ** تا زلف تو بر طرف بناگوش فرو ریخت از هر طرفی گوش به فرمان تو ** تا برافکندم از آن صورت زیبا صاحب نظران را همه حیران تو ** از خواجگی هر دو جهان دست کشیدم تا بندگی سرو امان تو ** دوشینه به من این همه دشنام که دادی پاداش دعایی است که بر جان تو زد خنده به خورشید فروزنده فروغی هر صبح که وصف رخ رخشان تو ** ** این ات در آواز نیامده است.

سخن عشق

درخواست حذف این مطلب
سلام، طاعاتتان مقبول درگاه خدا بادا. پیش از این هم باری گفته بودم که جناب شجریان را سعدی خوان ترین خواننده ایرانی می دانند. امروز نیز غزلی از حضرت سعدی را که ایشان در دستگاه ماهور و با همخوانی همایون شجریان اجرا کرده اند، تقدیم می کنم. این غزل یک بار در کنسرت تابستان ٨٦ تهران و با همراهی گروه آوا و دیگر بار در کنسرت سلیمانیه اجرا شده و در آلبوم سخن عشق عرضه شده است. نام آلبوم نیز برگرفته از همین غزل است. جالب است بدانید این غزل با همین سبک و سیاق در شهریور 65 با همنوازی ویولن مرحوم حبیب بدیعی به طور خصوصی در پاریس اجرا شده است و البته در سال 1359 اجرا و پخش این غزل در بیات اصفهان با تارنوازی لطفی را از برنامه دل انگیزان رادیو ایران هم داشته ایم. سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می دهد از راز نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبی نبود گوشه خاطر که به دیدار تو شوق است و فراغ از دو جهانم ** گر چنان است که روزی من مسکین گدا را بر در غیر ببینی ز در خویش مرانم من در شه آنم که روان بر تو فشانم نه در شه که خود را ز کمندت برهانم گر تو شیرین زمانی نظری باز به من کن که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم نه مرا طاقت غربت، نه تو را خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم درم از دیده چکان است به یاد لب لعلت نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم سخن از نیمه ب که نگه و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم ** این بیت در هیچ یک از آوازهای اجرا شده نیامده است.

پریشانی

درخواست حذف این مطلب
سلام، در سالیان خاطره انگیز دهه ٥٠ شمسی که مجموعه یک شاخه گل رادیو، برنامه هایی فخیم از موسیقی اصیل ایرانی را پخش می کرد، اجرایی از غزل رهی معیری در سه گاه توسط شجریان به گوش نیوشندگان رسید که آهنگسازی آن با شادروان همایون م و نوازندگی آن نیز با ایشان و جناب حسن ناهید بوده است. البته این غزل در محفلی خصوصی با همنوازی ان شریف، بدیعی و ملک نیز اجرا شده است: چون زلف توام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانی در سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پی و پنهانی من عودم، تو پردازی من سلسله موجم، تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل دلقی که نمی بینی، دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویی روی از من سرگردان شاید که نگردانی

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

درخواست حذف این مطلب
سعدی علیه الرحمه در اثر جاودانه خود، گلستان حکایتی پندآموز را چنین نقل می فرماید: درویشی مجرد گوشه صحرایی نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و فات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه قه پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از ی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که: ملوک از بهر پاس رعیتند و نه رعیت از بهر طاعت ملوک. پادشه پاسبان درویش است گرچه رامش به فر ت اوست گوسپند از برای چوپان نیست بلکه چوپان برای خدمت اوست ملک را سخن درویش استوار آمد، گفت: از من تمنایی . گفتا: آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی ده. گفتا: دریاب کنون که نعمتت هست به دست کاین ت و ملک می رود دست به دست

امید وصال

درخواست حذف این مطلب
سلام، یلدا شبتان گرامی و عمرتان به بلندای یلدا باد. در کنسرت جناب شجریان و گروه آوا که در سال ١٣٨٦ در تهران برگزار شد، غزلی از حضرت سعدی را ایشان در دستگاه شور اجرا د که در آلبوم غوغای عشقبازان عرضه شده است و امروز تقدیم محضرتان می کنم. با یادآوری این نکته که غزل مزبور با هماوازی همایون شجریان در کنسرت سلیمانیه در سال 2010 نیز اجرا شده است: بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی نه ره گریز دارم، نه طریق آشنایی به غم اوفتاده ای را که تواند احتمالی چه خوش است در فراقی، همه عمر صبر به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن که شبی ن ه باشی به درا ی سالی غم حال دردمندان، نه عجب گرت نباشد که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی چه نشینی ای قیامت، بنمای سرو قامت به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی ** که نه وقت آن سماع است که دف خلاص یابد به طپانچه ای و بربط برهد به گوشمالی ** همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی دگر آفتاب رویت منمای آسمان را که قمر ز شرمساری بش ت چون هلالی ** خط مشکبوی و خ به مناسبت تو گویی قلم غبار می رفت و فرو چکیده خالی ** تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی ** ** این ات در آواز نیامده است.

ساقیا

درخواست حذف این مطلب
سلام، اوقاتتان به شادکامی بی هیچ مجامله ای شعر امروز را به حضرت مولانا اختصاص داده ام که جناب شجریان آن را در کنسرت ١٣٨٦ تهران اجرا کرده است. تصنیف اجرا شده این شعر، در افشاری اجرا و در قالب آلبوم غوغای عشقبازان عرضه شده است. و دیگر بار در کنسرت سلیمانیه در سال 2010 اجرا گردیده است. من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا ** ای جان جان، ای جان جان ما نامدیم از بهر نان برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا اول بگیر آن جام مه، بر کفه آن پیر نه چون مست گردد پیر ده، رو سوی مستان ساقیا رو سخت کن ای مرتجا، مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا ** برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا ** این ات در آواز نیامده است.

آشفتگی نادانان

درخواست حذف این مطلب
سلام، اوقاتتان سرشار از نکویی. خدمت شما عارضم که چند شب پیش کتاب فارسی دخترم را که در سوم دبستان تحصیل می کند، مرور می و بر آشفتگی رسم الخط آن افسوس می خوردم و به جان بانیان و عاملان آن دعا می . یاد آن حکایت حضرت مولانا در فیه ما فیه افتادم که فرمود: می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر س بود تا او را از علوم نجوم و رمل و... آموخته بودند و تمام گشته بود با کمال کودنی و بلاهت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت و فرزند را بیازمود که بگو در مشت من چیست؟ پسر گفتا که آنچه داری گرد است و زرد و مجوف. گفت چون نشان های راست دادی پس حکم کن که چه باشد؟ گفتا می باید که غربیل باشد. شاه گفت: نادان این چندین نشان های دقیق را که عقول در آن حیران شوند، دادی از قوت تحصیل و دانش، این قدر ندانستی که در مشت غربیل نگنجد؟ اکنون برخی علمای اهل زمان در علوم، موی بشکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته اند و آنچه مهم است و به ایشان نزدیکتر از همه آن است، خودی آنان است و خودی را نمی دانند. همه چیز را به حل و حرمت حکم می کنند که این جایز است و آن جایز نیست لیک خود را نمی دانند که حلالند یا حرام؟ صد هزاران فصل داند از علوم جان خود را می نداند آن ظلوم داند او خاصیت هر گوهری در بیان جوهر خود چون ی که همی دانم یجوز و لا یجوز خود ندانی تو یجوزی یا عجوز حال حکایت زمانه ماست. رسم الخط آشفته ای ساخته ایم که هیچ گونه قابل دفاع و توجیه نیست که این بماند، حتی در استفاده از همین رسم الخط نیز آشفتگی بیداد می کند. مثلا در یک متن کوتاه یک بار دل نشین و دلپذیر و دل تنگ را می نگاریم و باکی از این آشفتگی نیست. و ده ها آشفتگی دیگر که جز عصبانیت و افسوس نصیبی برایمان ندارد. راستی نویسندگان و مصححان این کتاب و امثال آن، خود فرزند ندارند؟ اگر فرزند محصل ندارند، مروت هم ندارند؟ از ما که گذشت، با نسل آتی چه می کنیم؟

هجر جانان

درخواست حذف این مطلب
سلام، اجازه دهید بی مقدمه غزل معروف حضرت حافظ را که جناب شجریان در سالهای پیش از انقلاب یک بار در برنامه گلهای تازه ١٧٦ و دیگر بار در برنامه یک شاخه گل ٤٠٢ اجرا کرده اند، تقدیم کنم. همنواز آواز در اجرای اول شادروان محمدرضا لطفی و در اجرای دوم مرحوم منصور صارمی بوده اند که با تار و سنتور خود اجرای این اثر را که در دشتی صورت گرفته است، زیباتر کرده اند: از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت قه زهد مرا آب ابات ببرد خانه عقل مرا آتش خمخانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت چون پیاله دلم از توبه که بش ت همچو لاله جگرم بی می و میخانه بسوخت ** ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم قه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی که ن یم شب و شمع به افسانه بسوخت ** ** این ات در آوازها نیامده است.