موش آهن خور و عقاب پسر بر :: پانیذ


موش آهن خور و عقاب پسر بر

درخواست حذف این مطلب
در اثر فخیم کلیله و دمنه که به تصحیح مرحوم مجتبی مینوی رسیده، آمده است: بازرگانی اندک مال بود و می خواست سفری رود. صد من آهن داشت که در خانه دوستی بر وجه امانت نهاد و برفت. چون باز آمد امین ودیعت فروخته بود و بها ج کرده. بازرگان روزی به طلب آهن نزد او رفت. مرد گفت: آهن در بیغوله نهاده بودم و در آن احتیاطی نکرده. تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود. بازرگان گفت: آری موش آهن را نیک دوست دارد و دندان او بر خاییدن آن قادر باشد. امین دغل کار شاد گشت، یعنی که بازرگان نرم شد و دل از آهن برداشت. گفت: امروز مهمان من باش. گفت: فردا باز آیم. بیرون شد و پسری از خانه او ببرد. چون بطلیبند و ندا در شهر اوفتاد، بازرگان گفت: من عق را دیدم که کودکی می برد. امین فریاد کرد که محال چرا می گویی؟ بازرگان بخندید و بگفت: دل، تنگ چرا می کنی؟ در شهری که موش آن صد من آهن بتواند خورد، عقاب نیز کودکی بر تواند داشت. امین دانست که حال چیست. گفت: آهن موش نخورد، پسرم باز ده و آهن بستان!